تبليغاتX
لیوان شکسته من
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
+ نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 1:37 قبل از ظهر توسط میثم |

حال من بی تو
+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط میثم |

سالهاست که خوابهای من از دریا و سنجاقک خالی است.

خوابهایم نه بوی تورا می دهند- نه بوی رویاهای جوانی ام را.

سالهاست جاده ها سربه زیر وساکت به راه خود ادامه میدهند-بی آنکه منتظر گامهای

من باشند و اشاره تو.

 

به من گفته بودی بهشت نزدیک است و گاهی در حیاط خانه مان می توانم آنرا ببینم

و امروز که باران تمام آرزوهایم راخیس کرده است دفترچه ام شبیه بهشت شده است-

پر از گلهایی که به نام تو روییده اند.

 

به من گفته بودی عشق بدون آنکه در بزند می آید- با فانوسی در دست و برقی در چشمان

و امروز که می توانم دنیا را در یکی از سلولهای تو ببینم- عشق در اتاقم نشسته است و

به من لبخند می زند.

 

هر روز به تو فکر می کنم و از خودم می پرسم آیا درختان و پرندگان خواب می بینند؟

آیا درختان می توانند بوی تورا حس کنند؟ آیا پرندگان می توانند برای تو شمعی بر افروزند؟

 

از توبا چه کسی حرف بزنم؟ چه کسی باور می کند که بهشت را در دستهای تو دیده ام

و زمین راکه با همه عظمتش روی دگمه پیراهنت نشسته بود؟

 

چه کسی باور می کند جنگلهای انبوه دنیا در گیسوان دلتنگ تو گم میشوند؟

ترانه ای که برای تو سروده ام- از گفتگوی موجها و ساحل زیباتر است-

اما از سکوت تو زیبا تر نیست.

 

دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند و تو با انگشت های

لاغرم روی شیشه مه گرفته بنویسی:

((اگر چراغ عشق روشن باشد-هزار کوهستان هم نمی تواند بین ما فاصله بیندازد))

                                                                              محمد رضا مهدیزاده

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط میثم |

تو می پنداری- که شبی تنها خفتن و به زاری گریستن- چقدر دیر گذر خواهد بود؟
+ نوشته شده در دوشنبه 20 آذر1385ساعت 1:33 قبل از ظهر توسط میثم |

از دشمن بد میبینیدل خسته!
از دوست هم،
از شکست ضربه می خوری
از پیروزی هم،
از عشق ویران می شوی
از معشوق هم،
از بی وفایی غمگینی
از وفا هم،
با مرگ تمام می شوی
با زندگی هم،
از انتظار دلسرد می شوی
از دیدار هم،
با دلخستگی اینگونه می سرایی
با دلخوشی هم...

+ نوشته شده در شنبه 18 آذر1385ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط میثم |

╤╧╤╧╤╬╬╬╬═╬╬╬╬╤╧╤╧╤پر کن پیاله را،

کاین آب آتشین

دیری است ره به حال خرابم نمیبرد!

این جامها -که در پی هم میشود تهی-

دریای آتش است که ریزم به کام خویش،

گرداب می رباید و،آبم نمی برد

ϧ

من، با سمند سرکش وجادویی شراب،

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم

تا مرز نا شناخته مرگ وزندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا،

تا شهر یادها...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد

ϧ................................................................

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!

ϧ

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!

ϧ

در راه زندگی،

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،

با این که ناله میکشم از دل که: آب...آب...!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

ϧ

پر کن پیاله را...

                              فریدون مشیری

+ نوشته شده در شنبه 18 آذر1385ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط میثم |

آنکس که درد عشق بداند

اشکی بر این سخن بفشاند:

ϧ

این سان که ذره های دل بی قرار من ااااااااااا

سر در کمند عشق تو،جان در هوای توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال،

روزی غبار ما را،آشفته پوی باد

در دور دست دشتی از دیده ها نهان،

بر برگ ارغوانی،

                     -پیچیده با خزان-

یا پای جویباری،

                     -چون اشک ما روان-

پهلوی یکدگر بنشاند!

ما را به یکدگر برساند!

                              فریدون مشیری

+ نوشته شده در شنبه 18 آذر1385ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط میثم |

برای هر که دلم سوخت               مـــــــرا به زیـر قدمهـا              بروی زمین سیه دوخت

برای هــر کـه گـریسـتـم               به خنده های چوآتش             سنگدلی به من آموخت

دست به گردن هر کس                چو حلقه بهر محبـت               نــهــاده ام مــن نــــادان

گذاشت خنجـــــــر کینه                بدستی از سر نفرت               درون ایــن دل ویـــــــران

برای هر که به محــراب                 صفا وعشق ورفاقـت               مــن از خــدا طـلـبـیدم

به کینه پاسخ من داد                    بــــــــــــــــــــه آرزو نـــــــــــــرســــــیـــــــدم

+ نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط میثم |

به تو

در تمام خزانها

ودر هر بهاری،

محتاج بودم.

گرمای وجودت را ،

در هر شب سرد زمستانی،

برای تن سرما زده ام ،به جان می خریدم.

و به هزار چشمه زلال ،

زلالی چشمان پاکت را طعنه میزدم.

راستی! بگو

تو در کدامین خزان و بهار،

در کدامین شب سرد زمستانی،

ودر کنار کدام چشمه سار ،

به عشق من بـــــالیـــــــــــدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط میثم |

دل من،

باز چو نی مینالد....از گریه غم انگیز ترهست؟!!...

ای خدا ،

خون کدامین عاشق،

باز در چاه چکید؟

+ نوشته شده در جمعه 17 آذر1385ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط میثم |

اگه چشمات بگن آره...
+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط میثم |

دوستت دارم
+ نوشته شده در سه شنبه 14 آذر1385ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط میثم |

این وبلاگ منه .

شما میتونید حرفها ومطالب گفتنی خودتون رو برای من ایمیل کنید تا در وبلاگ استفاده کنم.

bluemeys@hotmail.com

ضمنا اینو هم بگم که در این وبلاگ ما در مورد همه چیز حرف میزنیم.

لطفا نظر بدینبا تشکر:میثم

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط میثم |