

سالهاست که خوابهای من از دریا و سنجاقک خالی است.
خوابهایم نه بوی تورا می دهند- نه بوی رویاهای جوانی ام را.
سالهاست جاده ها سربه زیر وساکت به راه خود ادامه میدهند-بی آنکه منتظر گامهای
من باشند و اشاره تو.
به من گفته بودی
بهشت نزدیک است و گاهی در حیاط خانه مان می توانم آنرا ببینمو امروز که باران تمام آرزوهایم راخیس کرده است دفترچه ام شبیه بهشت شده است-
پر از گلهایی که به نام تو روییده اند.
به من گفته بودی عشق بدون آنکه در بزند می آید- با فانوسی در دست و برقی در چشمان
و امروز که می توانم دنیا را در یکی از سلولهای تو ببینم- عشق در اتاقم نشسته است و
به من لبخند می زند.
هر روز به تو فکر می کنم و از خودم می پرسم آیا درختان و پرندگان خواب می بینند؟
آیا درختان می توانند بوی تورا حس کنند؟ آیا پرندگان می توانند برای تو شمعی بر افروزند؟
از توبا چه کسی حرف بزنم؟ چه کسی باور می کند که بهشت را در دستهای تو دیده ام
و زمین راکه با همه عظمتش روی دگمه پیراهنت نشسته بود؟
چه کسی باور می کند جنگلهای انبوه دنیا در گیسوان دلتنگ تو گم میشوند؟
ترانه ای که برای تو سروده ام- از گفتگوی موجها و ساحل زیباتر است-
اما از سکوت تو زیبا تر نیست.
دوست دارم ترانه هایم در قلب تو خانه داشته باشند و تو با انگشت های
لاغرم روی شیشه مه گرفته بنویسی:
((اگر چراغ عشق روشن باشد-هزار کوهستان هم نمی تواند بین ما فاصله بیندازد))
محمد رضا مهدیزاده


پر کن پیاله را،
کاین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمیبرد!
این جامها -که در پی هم میشود تهی-
دریای آتش است که ریزم به کام خویش،
گرداب می رباید و،آبم نمی برد
ϧ
من، با سمند سرکش وجادویی شراب،
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز نا شناخته مرگ وزندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا،
تا شهر یادها...
ྟ
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد
ϧ
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!
ϧ
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
ϧ
در راه زندگی،
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،
با این که ناله میکشم از دل که: آب...آب...!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!
ϧ
پر کن پیاله را...
فریدون مشیری
آنکس که درد عشق بداند
اشکی بر این سخن بفشاند:
ϧ
این سان که ذره های دل بی قرار من 
سر در کمند عشق تو،جان در هوای توست
شاید محال نیست که بعد از هزار سال،
روزی غبار ما را،آشفته پوی باد
در دور دست دشتی از دیده ها نهان،
بر برگ ارغوانی،
-پیچیده با خزان-
یا پای جویباری،
-چون اشک ما روان-
پهلوی یکدگر بنشاند!
ما را به یکدگر برساند!
فریدون مشیری
برای هــر کـه گـریسـتـم به خنده های چوآتش سنگدلی به من آموخت
دست به گردن هر کس چو حلقه بهر محبـت نــهــاده ام مــن نــــادان
گذاشت خنجـــــــر کینه بدستی از سر نفرت درون ایــن دل ویـــــــران
برای هر که به محــراب صفا وعشق ورفاقـت مــن از خــدا طـلـبـیدم
به کینه پاسخ من داد بــــــــــــــــــــه آرزو نـــــــــــــرســــــیـــــــدم![]()
در تمام خزانها
ودر هر بهاری،
محتاج بودم.
گرمای وجودت را ،
در هر شب سرد زمستانی،
برای تن سرما زده ام ،به جان می خریدم.
و به هزار چشمه زلال ،
زلالی چشمان پاکت را طعنه میزدم.
راستی! بگو
تو در کدامین خزان و بهار،
در کدامین شب سرد زمستانی،
ودر کنار کدام چشمه سار ،
به عشق من بـــــالیـــــــــــدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باز چو نی مینالد.
ای خدا ،
خون کدامین عاشق،
باز در چاه چکید؟

شما میتونید حرفها ومطالب گفتنی خودتون رو برای من ایمیل کنید تا در وبلاگ استفاده کنم.
ضمنا اینو هم بگم که در این وبلاگ ما در مورد همه چیز حرف میزنیم.
لطفا نظر بدین
با تشکر:میثم