کاش باران می بارید.لیوانهای همه پر بود. اما لیوان من...
برای تو می نویسم،زیرا خود را از تو،و تو را از خویش گسسته نمی دانم و هر روز ترا از روز پیش به خود نزدیکتر حس میکنم. با تو همدردم،با تو همزادم،با تو همرازم وبا تو همنفسم. با لب تو میخندم،با گوش تو می شنوم،با چشم تو می گریم،با دست تو می نویسم وبا یاد تو می اندیشم. از خویش خانه وسر پناهی ندارم وباور کن که به همه ی عمر در آرزوی آن هم نبوده ام ،اما در عمق آرزوی منست که در دل تو خانه ای داشته باشم اگر چه به مساحت یک قلب. شادی هایت را با خود به خلوت خویش ببر،ولی غمت را با من قسمت کن،اما بدان،پیش از آنکه غمت را با من قسمت کنی،من بار غمت را بر دوش داشته ام چرا که همزاد توام. سرت سبز،دلت گرم،لبت خندان و سینه ات آتشکده عشق یزدان باد.