تبليغاتX
لیوان شکسته من

مصاحبه با سعدی

 

نام؟

جمال دوست چندان سایه انداختعکس اختصاصی گرفته شده توسط عکاس سایت

که سعدی ناپدید است از حقارت

محل تولد؟

هر متاعی زمعدنی خیزد

شکر از مصر وسعدی از شیراز

تحصیلات؟

نشستم با جوانمردان اوباش

بشستم هر چه خواندم برادیبان

شغل؟

همه قبیله ی من عالمان دین بودند

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

دین وآیین؟

نظر کردن به خوبان دین سعدیست

مباد آن روز که او برگردد از دین

محل سکونت؟

من ساکن خاک پاک عشقم

نتوانم از این دیار برگشت

آیا میدانید پشت سر شما چه چیزهایی میگویند؟

چشم اگر بادوست داری ،گوش با دشمن مکن

راز و رمز توفیق شما در شعر؟عکس اختصاصی گرفته شده توسط عکاس سایت

بخت ودولت به کاردانی نیشت

جز به تایید آسمانی نیست

دوست واقعی از نظر شما؟

دوست آن باشد که گیرد دست دوست

در پریشان حالی ودرماندگی

خانه دوست کجاست؟

همچنانش در میان جان شیرین منزل است

عطر مورد علاقه شما؟

خوشتر زبوی دوست هیچ طیب نیست

گل مورد علاقه شما؟

من گلی را دوست دارم که در گلزار نیست

تفاوت عاشق با مدعی؟

مدعی در گفت وگوی وعاشق اندر جست وجوست

طولانی ترین شب برای شما؟

شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد

زنده ی جاوید از نظر شما؟

سعدیا!مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

بهترین تجارت از نظر شما؟این عکس اختصاصی نیست!!!!!

ای خواجه برو به هرچه داری

یاری بخر و به هیچ مفروش

چه سوغاتی برای دوستان دارید؟

به چه کار آیدت زگل طبقی

از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روز شش باشد

وین گلستان همیشه خوش باشد

کاری که از آن پشیمانید؟

هر چه گفتیم جز حکایت دوست

در همه عمر از آن پشیمانیم

پیش از خداحافظی؟

به پایان آمد این دفتر،حکایت همچنان باقیست

به صد دفتر نشاید گفت،حسب الحال مشتاقی

وکلام آخر...؟

الهی!عاقبت محمود گردان

 

مصاحبه کننده:فاطمه موسوی دانشجوی مرکز علمی،کاربردی حوزه ی هنری اهواز(1383)

منبع:نشریه کارنگ-اسفند 1383

برداشت از این مطالب فقط با ذکر منبع صحیح است.

+ نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 5:8 قبل از ظهر توسط میثم |

فــــــــقــــــــط

بــــخـــــاطــــــــر

تــــــــــ2ــــــــــــــو

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط میثم |

سکوت بی مرز شبانگاه

همه را در لاک خانه ها لغزانده است

همه در عالم و در احوال خویشندشب است وماه میرقصد...

وخویشان همه از هم بی خبر

یک نفر پشت پنجره ایستاده است و به شب مینگرد

آن یک هم در عالم خیال خویش

به نا کجاها گریزی زده است

یک نفر در تاریکی بی حصر اتاقش،

به روزنه ای پر نور خیره مانده است

یک نفر هم بی تفاوت،در خلوتش آواز سر داده است

شاید یک نفر هم اصلا" نمیداند که شب است

مسلولی(هم)در دورترین نقطه یادی،

با مرگ دست به گریبان است

در کلبه ای هم ،دستی به دعا بالاست

یک نفر سرمست میگرید

یک نفر جام به دست می خنددماه میرقصد...

عده ای هم می پرسند:

چه کسی گم شده است؟

آه ای شب،

ای تاریکی وهم انگیز،

کاش می دانستم در دل تاریکت

چه کسی آسوده خاطر ،سبک چون پر

بر پهنه تاریکی تو،خود را رها کرده

ودر آرامشی مطلق به خوابی ناز وبی دغدغه فرو رفته است؟

و در خوابش چنین بیند که :ستاره نقره می پاشد...

«بر اسب سفیدی است سوار

که خرامان می رود در کوچه باغی

و از سر فخر چنان ناز کند

که فرشتگان عاشق همچو مور

به دیدار رخش سر آسیمه بر آیند.»

عاشقی،در کوچه بن بست یار پرسه می زند

مادری،در سوگ دلبندش زار میگرید

وعابدی،در معبد دل دادگان ورد می خواند

و اینجا در آخرین چشم کم نور شبانگاه،

یک نفر قلم به دست در عالم خیال خویش لحظه ای از

شب را با خود به تفسیر نشسته است.

نمی دانم...

شاید یک نفر هم ،آن دور ترها ،در دوردست ها

بهتر از من،با خود به تفسیر شب استمن اما سرد وخاموشم...

او را نمی دانم ولی;

«من در این فکرم که در این تاریکی وهم انگیز

و در این سکوت رمز آلود

چه کسی در خواب خوش است؟»

 

سروده زیبای آقای مرتضی خدابخش از کردستان


%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط میثم |

باز شب آمد تا...

دوباره روح سرگردان و سرد مرگ،

دوباره تازیانه های بی رحم وبلورین تگرگ،

دوباره ریزش ناگزیر و اجباری و قتل عام برگ،

تکرار کنند قصه های تلخ وروزهای ناامیدی مرا.

روح من دیگر مسخ هر چه نور،هر چه شور و هر چه شعور.

چه عذابی بود آنروز;

آنروز که : بر می داشتند پنجره های دلم را و بر جای آن می کشیدند،

دیواری ضخیم از آجر های تردید و اضطراب،تا مبادا،کلبه دلم را،

کلبه خالی از عشق و مملو از تنهاییم را ،

کور سوی نور امید روشن کند.

دیگر ز امید ناامیدم.

دیگر شسته اند معنا ومفهوم امید را از ذهن من.

در افکارم باران نیست،رود نیست

                                          ترانه وسرود نیست.

بردند از من غرور را،

                  سرور را،شعر و احساس و شعور را.

کشتند در من زندگی را،

                              عشق را ،بندگی را.

در سینه ام مدفون شده،

                             اجساد ناکام،اجساد بی نام

                                                      آمال و آرزوهایم.

باز حرف دل یک بیدل افسرده حال.

                                             باز تنها شده ام...

+ نوشته شده در جمعه 11 اسفند1385ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط میثم |

این وبلاگ منه .

شما میتونید حرفها ومطالب گفتنی خودتون رو برای من ایمیل کنید تا در وبلاگ استفاده کنم.

bluemeys@hotmail.com

ضمنا اینو هم بگم که در این وبلاگ ما در مورد همه چیز حرف میزنیم.

لطفا نظر بدینبا تشکر:میثم

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط میثم |